تبليغاتX
رویای خیس




رویای خیس

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comت

تو اون کوه بلندی , که سر تا پا غروره
کشیده سر به خورشید ,غریب و بی عبوره

تو تنها تکیه گاهی , برای خستگی هام
تو میدونی چی میگم , تو گوش میدی به حرفام

به چشم من , به چشم من , تو اون کوهی
پر غروری , بی نیازی , با شکوهی
طعم بارون , بوی دریا , رنگ کوهی

تو همون اوج غریب قله هایی
تو دلت فریادِ , اما بی صدایی

 

 بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com




نويسنده: منا مورخ: چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 در ساعت: 14:13
|+|


نويسنده: منا مورخ: پنجشنبه هجدهم مهر 1387 در ساعت: 22:35
|+|
در غروبی که چنين تلخ ، چنين سرد به پايان آمد
رفتی و چشم مرا در هوس ديدن رويت به سياهی بردی
و من اينجا ، تنها
در کنار بيد مجنون تو در باغ به خود خنديدم ...
که تو رفتی و من اينجا ، امروز
اينچنين غمگينم !!!

نويسنده: منا مورخ: پنجشنبه هجدهم مهر 1387 در ساعت: 21:56
|+|

هم صدای خوبم , بخون تا بخونم
عمر من تو هستی , بمون تا بمونم

یه جا ابر آسمون , یه جا پر از ستاره
یه جا آفتابیه آسمون , یه جا می باره
بی تو اما همه جا , ابری و غم گرفته ست
ابر آسمون , یه قطره بارونم نداره

و اگه باشی , ابرا می بارن
دشتای خالی , پر گل میشن

با تو من بهارم , بی تو شوره زارم
وقتی هستی خوبم ,
وقتی نیستی , بی تو , یه قابه شکسته , رو دیوارم

غیر تو , تو دنیا , آرزو ندارم
وقتی هستی خوبم ,
وقتی نیستی , بی تو , یه قابه شکسته , رو دیوارم

 


نويسنده: منا مورخ: پنجشنبه هجدهم مهر 1387 در ساعت: 21:45
|+|
 
آدم گاهی پیچیده می شود
 
گاهی هم خودش را گره می زند گوشه ی دنیا

و آنقدر چوب سادگی هایش را

می خورد که دهان عقلش از تعجب باز می ماند
 
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
 
 

نويسنده: منا مورخ: یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 در ساعت: 23:27
|+|

love

ای چراغ هر بهانه از تو روشن از تو روشن ای که حرفای قشنگت منو آشتی داده با من

منو گنجشکای خونه ديدنت عادتمونه به هوای ديدن تو پر می گيريم از تو لونه

باز ميای که مثل هر روز برامون دونه بپاشی منو گنجشکا ميميريم تو اگه خونه نباشی

هميشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام بس که اسم تو رو خوندم بوی تو داره نفسهام

عطرحرفای قشنگت عطر يک صحرا شقايق تو همون شرمی که از اون سرخه گونه‌های عاشق

شعر من رنگ چشاته رنگ پاکه بی ريايی بهترين رنگی که ديدم رنگی آبی آسمونی

 


نويسنده: منا مورخ: جمعه یکم شهریور 1387 در ساعت: 0:34
|+|

hadi02

اون ور ِ دنیا شب این ور ِ دنیا روزه

یه جا خورشید خاموشه یه جا داره می سوزه

بی تو اما شب و روز فرقی با هم نداره

تو چشای منتظرم سیاهی موندگاره

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com


نويسنده: منا مورخ: یکشنبه سی ام تیر 1387 در ساعت: 0:39
|+|
عشق مثله آبه،میتونی توی دستات قایمش کنی،

 

اما آخرش دستتُ باز میکنی و میبینی که نیستش

 

قطره قطره چکیده، بدون اینکه بفهمی دستت پُر از خاطرست


نويسنده: منا مورخ: دوشنبه هفدهم تیر 1387 در ساعت: 21:19
|+|
 
چه قدر سخته وقتی پیشته سرتو بندازی پایین و آروم اشک بریزی

    چون دلت براش تنگ شده، اما آروم اشکاتو پاکنی تا متوجه نشه...

     چون حتما فکر می کنه دیوونه ای!

     چه قدر سخته وقتی پشتـت بهشه 

     دونه های اشک صورتت رو خیس  کنه

    اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوسش داری 

     چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگران ببینی 

      و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت زیر لب آروم بگی:

دوستت دارم دیوانه وار

 


نويسنده: منا مورخ: جمعه سی و یکم خرداد 1387 در ساعت: 3:34
|+|

توی سرمای زمستون           رو بخار پشت شیشه

 

اسمتو نوشتم اما                می دونم بی تو نمیشه

 

***

می دونم که با تو بودن         یه هوای دیگه داره

 

این دل عاشق و تنها               طاقت دوری نداره

 

***

همه ی شعرامو خوندم            که تو برگردی دوباره

 

آخه این دلم به جز تو           هیچ کسی رو دوست نداره

 

***

کاش می شد خاطره هامون        دوباره مثل همیشه

 

تازه شن تو فصل سرما             رو بخار پشت شیشه

 

***

هنوزم دلخوش و شادم              به شمردن دقایق

 

که یه روز بیای  کنارم              اینه آرزوی عاشق


نويسنده: منا مورخ: جمعه سی و یکم خرداد 1387 در ساعت: 3:27
|+|


نويسنده: منا مورخ: پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 در ساعت: 17:53
|+|

I Love You More Than Love
بیش از عشق بر تو عاشقم

when I am with you it is as if
آن گاه که با توام

I were a flower opening up my petals life
چو گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا می کند.

when I am with you it is as if
آن گاه که با توام

I were the waves of the ocean
چون امواج اقیانوس هستم

crashing strongly against the shore
که توفنده وسرکش بر ساحل می کوبد.

when I am with you it is as if
آن گاه که با توام

I were the rainbow after the strom
چو رنگین کمانی بعد از توفانم

proudly showing my colors
که پر غرور رنگها یش را نشان می دهد.

when I am with you it is as if
آن گاه که با توام

Everything that is beauiful surrounds us
گویی هر آنچه که زیباست ما را در بر گرفته است.

This is just a very small part of how wonderful I feel when I am with you
این تنها ذره ای ناچیز از احساس والای با تو بودن است.

Maybe the word love was invented to explain
شاید واژه عشق را ساخته اند

the deep all-encompassing feelings That I have for you
تا احسا س چنان عمیق و هزار سوی من به تو را بیان کند.

but somehow it is not strong enough
اما باز هم این واژه کافی نیست.

But since it is the best word that there is
با این همه چون هنوز بهترین است

Let me tell you a thousand times that
بگذار بگویمت هزاران بار که

I love you more than Love
بیش از عشق بر توعاشقم.


I Love You More Than Love
بیش از عشق بر تو عاشقم

when I am with you it is as if
آن گاه که با توام

I were a flower opening up my petals life
چو گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا می کند.

when I am with you it is as if
آن گاه که با توام

I were the waves of the ocean
چون امواج اقیانوس هستم

crashing strongly against the shore
که توفنده وسرکش بر ساحل می کوبد.

when I am with you it is as if
آن گاه که با توام

I were the rainbow after the strom
رنگین کمانی بعد از توفانم

proudly showing my colors
که پر غرور رنگها یش را نشان می دهد.

when I am with you it is as if
آن گاه که با توام

Everything that is beauiful surrounds us
گویی هر آنچه که زیباست ما را در بر گرفته است.

This is just a very small part of how wonderful I feel when I am with you
این ها تنها ذره ای ناچیز از احساس والای با تو بودن است.

Maybe the word love was invented to explain
شاید واژه عشق را ساخته اند

the deep all-encompassing feelings That I have for you
تا احسا س چنان عمیق و هزار سوی من به تو را بیان کند.

but somehow it is not strong enough
اما باز هم این واژه کافی نیست.

But since it is the best word that there is
با این همه چون هنوز بهترین است

Let me tell you a thousand times that
بگذار بگویمت هزاران بار که

I love you more than Love
بیش از عشق بر توعاشقم


نويسنده: منا مورخ: پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 در ساعت: 17:51
|+|

دستمال كاغذي به اشک گفت:
«قطره قطره ات طلاست

يك كم از طلاي خود حراج مي كني؟
عاشقم
با من ازدواج مي كني؟»
اشك گفت....
ازدواج اشك و دستمال كاغذي!
تو چه قدر ساده اي
خوش خيال كاغذي!
توي ازدواج ما
تو مچاله مي شوي
چرك مي شوي و تكه اي زباله مي شوي
پس برو و بي خيال باش
عاشقي كجاست
تو فقط دستمال باش
دستمال كاغذي دلش شكست
گوشه اي كنار جعبه اش نشست
گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد
از تن سفيد و نازكش دويد
خون درد
آخرش
دستمال كاغذي مچاله شد
مثل تكه اي زباله شد
او ولي شبيه ديگران نشد
چرك و زشت،مثل اين و آن نشد
رفت اگر چه توي سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمال هاي كاغذي فرق داشت
چون كه در دل
خودش
دانه هاي اشك كاشت.


نويسنده: منا مورخ: پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 در ساعت: 17:42
|+|

به زبون نیاوردیم ولی قرارمون این شد که همیشه در یاد هم باشیم ؛
به زبون نیاوردیم ولی به هم قول دادیم برای هم پشت محکمی باشیم ؛
به زبون نیاوردیم ولی عهد کردیم که با هم مثل یه آینه باشیم اینقدر صاف که بشه زشتی ها و زیباییهامونو توی دل هم ببینیم ؛
به زبون نیاوردیم ولی قسم خوردیم که از هم جز به هم پناه نبریم؛
به زبون نیاوردیم ولی تصمیم گرفتیم با هم کامل بشیم ؛
به زبون نیاوردیم ولی خواستیم به همدیگه آرامش هدیه کنیم ؛
به زبون نیاوردیم ولی از خدا خواستیم توی این دوستی به ما کمک کنه ؛
به زبون نیاوردیم ولی با نگاه همه چیزهارو به هم گفتیم
.

تا اینکه یه روز اومدی به زبون آوردی که باید برم ؛ به زبون آوردم که چرا ؟
به زبون آوردی که باید بدون من زندگی کنی ؛ به زبون آوردم سخته
به زبون آوردی که قرارمون این بود که در یاد هم باشیم ؛ به زبون آوردم که مگه

میشه به یادت نبود
به زبون آوردی که قول دادی محکم باشی ؛ به زبون آوردم که بدون تکیه گاه نمیشه محکم بود
به زبون آوردی که دیگه نمیشه . دیگه وقتشه از هم دور بشیم ؛ به زبون آوردم که

هیچ وقت یادت از من دور نمیشه
به زبون آوردی که موافقی که همه چیز تموم شه ؛ به زبون آوردم که اگه تو میخوای من چیکاره ام
به زبون آوردی بعد از من چیکار میکنی ؛ به زبون آوردم که زندگی میکنم با همه چیزهای خوبی که برام گذاشتی

نگات کردم ؛ نگام کردی
سکوت کردم ؛ سکوت کردی
لبخند زدم ؛ لبخند زدی
گفتی پس برم ؟
هیچی نگفتم
گفتی حرفی نداری ؛ نمیخوای چیزی بگی . حرف آخر ؟
گفتم دوستت دارم
.
گفتم تو چی حرفی نداری ؟
هیچی نگفتی
گفتم دوستم داری ؟
گفتی نه
.
لحظه آخر بود . هردو ساکت . هردو مات و هردو در انتظار ...

با نگاهم پرسیدم : همین ؟ و تو زیر لب زمزمه کردی این رسم روزگاره .

هردو یک نفس عمیق کشیدیم تا بگیم میتونیم . تا بگیم محکمیم . دستامون، نگاهمون و راهمون از هم جدا شد و خلاف جهت هم قدم برداشتیم...

نگاهم برگشت تا کاسه چشمم آب بریزه پشت پات و نمیدونستم که چشمای تو هم خیس شده بودندوقتی که تو هم همون دم برگشتی تا رفتن منو به باور بشینی

و تازه فهمیدیم ما با هم و برای هم گریه کرده بودیم ...


نويسنده: منا مورخ: پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 در ساعت: 17:31
|+|
هر چی بخوای اینجا پیدا می شه!!!

کاش مي دانستيم زندگي کوتاست کاش از ثانيه هاي زندگي لذت مي برديم کاش قلبي رو براي شکستن انتخاب نمي کرديم کاش همه را دوست داشتيم کاش معني صداقت را ما هم مي فهميديم کاش هيچ کودک فقيري ديگر خواب نان تازه وداغ را نمي ديد کاش دلهايمان دريايي مي شد کاش مي فهميديم زندگي زيباست و لذت مي برديم تا نهايت کاش ميدانستيم که ما نمي دانيم فردا برايمان چه اتفاقي مي افتد کاش بهانه اي براي ناراحت کردن دلهاي زخم خورده نبود.


نويسنده: منا مورخ: شنبه یازدهم خرداد 1387 در ساعت: 12:50
|+|

نويسنده: منا مورخ: جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 در ساعت: 14:44
|+|

 انسان با سه بوسه تکمیل می شود

 1-بوسه مادر که با آن با یه عرصه خاکی می گذاری

 2- بوسه عشق که یک عمر با ان زندگی می کنی

 3- بوسه خاک که با ان با به عرصه ابدیت می گذاری

 

 


نويسنده: منا مورخ: دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 در ساعت: 23:53
|+|
زندگی چون قفسی است

      قفسی تنگ پر از تنهایی

                       وچه خوب است

لحظه ای غفلت آن زندانبان

         بعد از آن هم ... پرواز


نويسنده: منا مورخ: دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 در ساعت: 22:27
|+|

شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعنی همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.


نويسنده: منا مورخ: چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 در ساعت: 0:24
|+|

عکس عاشقانه


نويسنده: منا مورخ: چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 در ساعت: 0:13
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir